وقتی که آنقدر خود را گم کنیم از یادمان می رود که فرشته نجات برای کمک ما آمد و از برکت وجود ما دیگران هم نجات پیدا کردند اما ما هنوز در غفلت خود گم هستیم و در عذابی که خود ساختیم غرق می شویم .
سلام.ایام تاسوعا عاشورا تسلیت
ان شاالله یه پست می ذارم که ابهامانت داستان فرشته رفع بشه . کتابخونه هم برای موبایل راه انداختم . بهش سر بزنین ضرر نمی کنین www.ebook4mobile.com
گوشه اطاق روی زمین نشسته بود
به روبرویش خیره شده بود و سیگار روشن را در دست چپش گرفته بود . و باز صدایی شنید
. قلبش با سرعت می زد . بلند شد و ایستاد و به سمتی که که صدا آمده بود نگاه کرد .
کسی نبود . سرش را برگرداند. پیرمرد خوش سیما را روبروی خود دید .
- مهلت تو تمام شد . آنچنان در
غفلت خود گم شده ای که راه بازگشت را گم کرده ای .
از فرط تعجب و وحشت چشمانش باز
مانده بود . گرمایی چیزی را در کف پایش احساس کرد . چشمانش را به زمین دوخت . خون
کف اطاق را پوشانده بود . نا خواسته نگاهش را به سمت جایی که نشسته بود برگرداند .
صدای نفس نفس های جسم نیمه جانش با صدای تلفن همراه شده بود . دوستش آخرین تلاش
خود را برای تماس با شقایق می کرد تا بگوید که چه دیده است
آن پیرمرد هم غیبش زده بود .
سیگار از دستش رها شد و بر روی لباسش افتاد و لباسش آتش گرفت . با آنکه جسمش بود
که می سوخت ولی آتش را در وجودش احساس می کرد ..............
پایان
http://rapidshare.com/files/77637539/raze_movafaghiat.zip.html
شقایق ایستاد . کمی فکر کرد . شاید تمام این اتفاق ها یک خواب بوده و بس . اما می توانست یک امتحان کند که آیا آن همه اتفاق کابوسی بیش نبوده و یا اینکه همه آنها واقعیت داشته است . چند لحظه در چشمان دوستش نگاه کرد و گفت : باشه خودت خواستی
ولی بعد از اینکه فهمیدی دیگه ازم چیزی نپرس .- باشه
- مطمئنی . پشیمون نمی شی ؟
- آره خیلی هم مطمئنم .
دست دوستش را گرفت و به همراه دست خودش بالا آورد .
انگشتانش را به شکل هفت در آورد و گفت : از بین انگشتای من خودت رو نگاه کن
- خل شدی ؟ داری با من شوخی می کنی؟
-زهره مار . اگر صبر کنی می فهمی شوخی یعنی چی .
شقایق با خودش فکر می کرد که همه آن اتفاقات توهمی بیش نبوده است و به مرز دیوانگی سر زده است . دقیقه ای گذشت اما ....
به صداهای اطراف توجه کرد . اما دیگر کسی جیغ نمی زد . فقط ضربه های دست کسی بر روی صورتش احساس می کرد . چشمانش را به سختی باز کرد و افرادی را که اطرافش جمع شده بودند تار و محو می دید .
- شقایق بلند شو تو رو به خدا .
بعد از چند لحظه دوستش را شناخت . با تمام قدرتی که داشت از جایش بلند شد و قبل از آنکه دوستش بتواند دست او را بگیرد و به او کمک کند شقایق صورتش را به به سمت او چرخاند و با خشونت گفت : از من دور شو کثافت . دیگه نمی خوام ببینمت .
- چیه چه مرگت شده . نگاه ببین مردم چه طوری بهمون نگاه می کنن .
- برو گم شو آشغال . ازت بدم اومده دیگه نمی خوام ببینمت .
- خوب حداقل بهم بگو چرا این مسخره بازی ها رو در میاری .
اسکلت صورت دوستش زیر پوستی نازک با مویرگهایی قرمز رنگ پنهان شده بود . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک هایی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی کوتاه و زبر همچون پسران تازه بالغ بر روی صورتش به انسان احساس بدی می داد .
پیراهن حریری که به تن داشت هر کسی را به این فکر وا می داشت که با زیباترین مخلوق خدا مواجه است . اما ....
بلکه با این لباس آن دختر به زشت ترین و ترسناک ترین موجود دنیا تبدیل شده بود و الهه هم بستر او پیرمردی با نیم تنه ی پایین تمساح بود . که دنده های سینه اش بیرون زده بود و چشم های قرمز و صورت چروکیده و دندان های زردش آدم را به وحشت می انداخت . بدن نحیف و کوچکش از قامت دوستش بالا می رفت و همانند آفتاب پرستی بر پیکر دوستش حلقه می زد . و با گاز زدن آن موجود بر پیکر دوستش جیغ دوستش چشمانش باز شد .
اسکلت صورت دوستش از زیر پوستی نازک با مویرگ های بنفش رنگ پدیدار شد . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک های زبر و بد ترکیبی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی زبر و کوتاه همانند پسران تازه بالغ شده بر روی صورتش به انسان احساس بدب می داد . پیراهن حریری که به تن داشت هر انسان زمینی را به این فکر وا می داشت که زیباترین مخلوق دنیا مواجه می شود اما این تصوری اشتباه بود ...............
در میان کره ای بزرگ ایستاده بود مهی غلیظ اطرافش را احاطه کرده بود و زیر پایش چیزی وجود نداشت و با دوستش در هوا معلق بودند . تنها منبع روشنایی همان مهی بود که اطرافش را احاطه کرده بود .
دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .
-
سلام شقایق امشب پیشم میایی .برای لحظه ای در چشمان دوستش نگاه کرد و احساس سوزشی در قسمت انگشتش می کرد . سعی کرد به آن توجهی نکند اما کم کم شدت سوزش افزایش می یافت . انگار چیزی میان انگشت سبابه و اشاره اش وجود داشت که انگشتانش را اذیت می کرد . انگشت سبابه و اشاره اش را به شکل هفت در آورد تا دیگر آن جسم انگشتانش را اذیت نکند . دیگر نتوانست طاقت بیاورد انگشتانش را همان گونه که به شکل هفت بود بالا آورد تا ببیند چه چیزی باعث این آزار شده است . پس سرش را پایین اورد تا دستش را نگاه کند اما............
احساسی دردناکتر از عذاب
هنوز فکر می کرد که اتفاقاتی که برایش پیش آمده است خواب بوده . اما نه واقعیت داشت . انگشتری مرکب از طلا و نقره که سطح پهن و خوش تراش آن پوشیده از هزاران قطعه کوچک الماس بود . وروی حلقه ی آن نوشته هایی به زبانی خاص غیر قابل درک نوشته شده بود . هاله ای از نور سفید اطراف انگشتر بود . و اطراف آن باریکه هایی ازنور به شکل مار اطراف آن می چرخید . و آن باریکه ها به مانند تیرِ کمانی با سرعتی سر سام آور به انگشتان شقایق حمله می بردند و آنها را به شدت زخمی می کردند . و سوراخ دردناکی را در انگشتانش به جای می گذاشتند .
- شقایق مادر بیدار شو تو رو به خدا .
ضعف کرده بود . انگار از هوش رفته بود وسر دستانش بر کیبورد باق ی مانده بود و دست مادرش بر شانه اش سنگینی می کرد . و حالا با صدای مادرش از خواب بیدار می شد . برای لحظه ای فکر کرد که مرده است . اما نه هنوز زنده بود و نفس می کشید . با اینکه دیگر احساسی از درد نداشت اما می ترسید که به انگشتانش نگاه کند . می ترسید که انگشتی نداشته باشد .
- شقایق چرا اینجا خوابیدی . نمی دونی که چقدر تو خواب جیغ ردی .
دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .
تایپ کلمات مثل آهنگ متال بر روی مغزش پیاده روی می کرد . اما هم چنان ادامه می داد تا آنچه را که نیاز دارد به دست آورد . اولین گناه ؟
نه مدت ها بود که به این کار علاقه نشان می داد و از ارتباط داشتن با پسرهای کم سن و سالتر از خود لذت می برد .
سن جنسیت محل زندگی (asl plz )
دستش به شدت با کیبورد برخورد کرد . خون از انگتش فواره می زد . انگار که در انگشتش میخ فرو کرده بودند . دردی که احساس می کرد قابل تحمل نبود . از ته دل جیغ می زد . و حال تمام انگشتانش با میخ نامریی به کیبورد پرچ می شدند . دیگر دستانش را نمی توانست از کیبورد جدا کند . خون به صورتش می پاشید و طعم گس آنرا زیر زبانش احساس می کرد و دعا می کرد که کاش انگشتی بر روی دستش نداشت .
ودر میان درد ها فقط یک چیز بود که احساس متفاوتی در او ایجاد می کرد ....................................