تبليغاتX
داستانی برای داستان .......
دلم برات بگه از.......
وبلاگ جدید من

keblog

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

وقتی که آنقدر خود را گم کنیم از یادمان می رود که فرشته نجات برای کمک ما آمد و از برکت وجود ما دیگران هم نجات پیدا کردند اما ما هنوز در غفلت خود گم هستیم و در عذابی که خود ساختیم غرق می شویم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

سلام.ایام تاسوعا عاشورا تسلیت

ان شاالله یه پست می ذارم که ابهامانت داستان فرشته رفع بشه . کتابخونه هم برای موبایل راه انداختم . بهش سر بزنین ضرر نمی کنین www.ebook4mobile.com

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

شقایق وارد اطاقش شد . آخرین قوطی که برایش مانده بود پیدا کرد . سرش را باز کرد و خواست قبل از انجام دادن افکارش کمی سرخوش باشد .

گوشه اطاق روی زمین نشسته بود به روبرویش خیره شده بود و سیگار روشن را در دست چپش گرفته بود . و باز صدایی شنید . قلبش با سرعت می زد . بلند شد و ایستاد و به سمتی که که صدا آمده بود نگاه کرد . کسی نبود . سرش را برگرداند. پیرمرد خوش سیما را روبروی خود دید .

- مهلت تو تمام شد . آنچنان در غفلت خود گم شده ای که راه بازگشت را گم کرده ای .

از فرط تعجب و وحشت چشمانش باز مانده بود . گرمایی چیزی را در کف پایش احساس کرد . چشمانش را به زمین دوخت . خون کف اطاق را پوشانده بود . نا خواسته نگاهش را به سمت جایی که نشسته بود برگرداند . صدای نفس نفس های جسم نیمه جانش با صدای تلفن همراه شده بود . دوستش آخرین تلاش خود را برای تماس با شقایق می کرد تا بگوید که چه دیده است

آن پیرمرد هم غیبش زده بود . سیگار از دستش رها شد و بر روی لباسش افتاد و لباسش آتش گرفت . با آنکه جسمش بود که می سوخت ولی آتش را در وجودش احساس می کرد ..............  

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

ناگهان از میان انگشتانش برق سفیدی را دید که همانند پارچه ای از روی جسمی برداشته می شود و راز آن را معلوم می کند آن برق جسم واقعی او را نشان داد . دستش سفید تر از برف زمستان و کشیده همچون دست عجوزه ها که رگ های قرمز و بنفش زیر پوستش معلوم بود . همه ی این اتفاق ها در لحظه ای رخ داد و او را سر جایش میخ کوب کرد .
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

کنجکاو بود . امتحان انجام دادن کار شقایق هیچ ضرری نداشت. این افکار در ذهن او می چرخید . آخر انگشتانش دست راستش را مثل هفت بالا آورد و با تعجب به آنها نگاه کرد . دست چپش را بالا آورد و از میان انگشتانش به آن خیره شد . مثل آنکه ذره بینی به دست گرفته باشد دست راستش را پایین و بالا می آورد و چشمانش را تنگ می کرد و به این فکر می کرد که شقایق دیوانه شده است که می خواهد از میان انگشتانش چیز عجیبی را به او نشان دهد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

دوستش راهی شد.اما حرف های شقایق همچنان فکرش را آزار می داد . شقایق نمی توانست بی دلیل آن کار ها را انجام داده باشد . چشمان شقایق حقیقتی را به دنبال داشت . نمی خواست دیگر به آن اتفاق ها فکر کند . این فکرها می توانست خوشی امشب او را از بین ببرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

کتاب مدیر مدرسه از جلال آل احمد
http://ebook4mobile.persiangig.com/other/modire_madrese.jar


داستان فرشته از قسمت اول
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

سلام . کتاب راز موفقیت برای موبایل نوشته آنتونی رابینتز

http://rapidshare.com/files/77637539/raze_movafaghiat.zip.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

اما اتفاق مهمی نیفتاد . ناگهان حالت چهره دوستش عوض شد و با حالتی ترسیده رو به شقایق کرد . شقایق کمی به خودش امیدوار شد که دچار توهم نشده است . - شقایق این چیه و بعد برای لحظه ای در چشمان شقایق خیره شد و با خنده ای شیطنت آمیز به او گفت : خرفت شدی دختر . چقدر بهت گفتم سیگاری زیاد نکش . حالا هم زده به مغزت وسلاولای مغزت دارن زیادی حال می کنن باهات . بوسه ای بر گونه ی شقایق زد و گفت : دختر من هم بعضی وقتا دچار توهم می شم . عادیه . شب منتظرت هستم . شقایق مات و مبهوت ایستاده بود و رفتن دوستش را نگاه می کرد ..............
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

شقایق ایستاد . کمی فکر کرد . شاید تمام این اتفاق ها یک خواب بوده و بس . اما می توانست یک امتحان کند که آیا آن همه اتفاق کابوسی بیش نبوده و یا اینکه همه آنها واقعیت داشته است . چند لحظه در چشمان دوستش نگاه کرد و گفت : باشه خودت خواستی ولی بعد از اینکه فهمیدی دیگه ازم چیزی نپرس .

- باشه

- مطمئنی . پشیمون نمی شی ؟

- آره خیلی هم مطمئنم .

دست دوستش را گرفت و به همراه دست خودش بالا آورد .

انگشتانش را به شکل هفت در آورد و گفت : از بین انگشتای من خودت رو نگاه کن

- خل شدی ؟ داری با من شوخی می کنی؟

-زهره مار . اگر صبر کنی می فهمی شوخی یعنی چی .

شقایق با خودش فکر می کرد که همه آن اتفاقات توهمی بیش نبوده است و به مرز دیوانگی سر زده است . دقیقه ای گذشت اما ....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

به صداهای اطراف توجه کرد . اما دیگر کسی جیغ نمی زد . فقط ضربه های دست کسی بر روی صورتش احساس می کرد . چشمانش را به سختی باز کرد و افرادی را که اطرافش جمع شده بودند تار و محو می دید .

- شقایق بلند شو تو رو به خدا .

بعد از چند لحظه دوستش را شناخت . با تمام قدرتی که داشت از جایش بلند شد و قبل از آنکه دوستش بتواند دست او را بگیرد و به او کمک کند شقایق صورتش را به به سمت او چرخاند و با خشونت گفت : از من دور شو کثافت . دیگه نمی خوام ببینمت .

- چیه چه مرگت شده . نگاه ببین مردم چه طوری بهمون نگاه می کنن .

- برو گم شو آشغال . ازت بدم اومده دیگه نمی خوام ببینمت .

- خوب حداقل بهم بگو چرا این مسخره بازی ها رو در میاری .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

اسکلت صورت دوستش زیر پوستی نازک با مویرگهایی قرمز رنگ پنهان شده بود . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک هایی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی کوتاه و زبر همچون پسران تازه بالغ بر روی صورتش به انسان احساس بدی می داد .

پیراهن حریری که به تن داشت هر کسی را به این فکر وا می داشت که با زیباترین مخلوق خدا مواجه است . اما ....

بلکه با این لباس آن دختر به زشت ترین و ترسناک ترین موجود دنیا تبدیل شده بود و الهه هم بستر او پیرمردی با نیم تنه ی پایین تمساح بود . که دنده های سینه اش بیرون زده بود و چشم های قرمز و صورت چروکیده و دندان های زردش آدم را به وحشت می انداخت . بدن نحیف و کوچکش از قامت دوستش بالا می رفت و همانند آفتاب پرستی بر پیکر دوستش حلقه می زد . و با گاز زدن آن موجود بر پیکر دوستش جیغ دوستش چشمانش باز شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط کمال  | 

اسکلت صورت دوستش از زیر پوستی نازک با مویرگ های بنفش رنگ پدیدار شد . بینی اش ناپدید شده بود . جای موهای سرش کرک های زبر و بد ترکیبی به رنگ سفید در آمده بود و ریشی زبر و کوتاه همانند پسران تازه بالغ شده بر روی صورتش به انسان احساس بدب می داد . پیراهن حریری که به تن داشت هر انسان زمینی را به این فکر وا می داشت که زیباترین مخلوق دنیا مواجه می شود اما این تصوری اشتباه بود ...............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

در میان کره ای بزرگ ایستاده بود مهی غلیظ اطرافش را احاطه کرده بود و زیر پایش چیزی وجود نداشت و با دوستش در هوا معلق بودند . تنها منبع روشنایی همان مهی بود که اطرافش را احاطه کرده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

صدای دوستش وحشتناکتر و رکیکتر می شد . صدای وحشتانکی از پشت سرش شنید . سریع صورتش را برگرداند . همه چیز عادی بود مردم بدون توجه به آن چیزی که می دید از کنارشان رد می شدند . جیغ می زد اما صدایش به گوش های خودش هم نمی رسید . بهد از یک چشم به هم زدن هاله ای از نور مانند از میان انگشتانش بیرون آمدو همانند کره ای بزرگ او را به دنیای تیره و تاریک برد . صورتش را به سمت دوستش برگرداند . حالا می توانست تمام بدن دوستش را ببیند که چگونه مسخ شده بود .....................
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .

اما تصویری سیاه وتیره که میان انگشتانش می دید او را هم ترسانده و هم کنجکاو کرده بود . با چشمانی از حدقه بیرون زده دستش را بالا آورد . انگار میان انگشتانش فیلتری گذاشته بودند که می توانست دنیایی متفاوت از دنیای اطرافش را ببیند . دستش را جلوی صورت دوستش برد . آن چیزی را که می دید باور نمی کرد .........................................
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

- سلام شقایق امشب پیشم میایی .

برای لحظه ای در چشمان دوستش نگاه کرد و احساس سوزشی در قسمت انگشتش می کرد . سعی کرد به آن توجهی نکند اما کم کم شدت سوزش افزایش می یافت . انگار چیزی میان انگشت سبابه و اشاره اش وجود داشت که انگشتانش را اذیت می کرد . انگشت سبابه و اشاره اش را به شکل هفت در آورد تا دیگر آن جسم انگشتانش را اذیت نکند . دیگر نتوانست طاقت بیاورد انگشتانش را همان گونه که به شکل هفت بود بالا آورد تا ببیند چه چیزی باعث این آزار شده است . پس سرش را پایین اورد تا دستش را نگاه کند اما............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

احساسی دردناکتر از عذاب

هنوز فکر می کرد که اتفاقاتی که برایش پیش آمده است خواب بوده . اما نه واقعیت داشت . انگشتری مرکب از طلا و نقره که سطح پهن و خوش تراش آن پوشیده از هزاران قطعه کوچک الماس بود . وروی حلقه ی آن نوشته هایی به زبانی خاص غیر قابل درک نوشته شده بود .  هاله ای از نور سفید اطراف انگشتر بود . و اطراف آن باریکه هایی ازنور به شکل مار اطراف آن می چرخید . و آن باریکه ها به مانند تیرِ کمانی با سرعتی سر سام آور به انگشتان شقایق حمله می بردند و آنها را به شدت زخمی می کردند . و سوراخ دردناکی را در انگشتانش به جای می گذاشتند .

-         شقایق مادر بیدار شو تو رو به خدا .

ضعف کرده بود . انگار از هوش رفته بود وسر دستانش بر کیبورد باق ی مانده بود و دست مادرش بر شانه اش سنگینی می کرد . و حالا با صدای مادرش از خواب بیدار می شد . برای لحظه ای فکر کرد که مرده است . اما نه هنوز زنده بود و نفس می کشید . با اینکه دیگر احساسی از درد نداشت اما می ترسید که به انگشتانش نگاه کند . می ترسید که انگشتی نداشته باشد .

-         شقایق چرا اینجا خوابیدی . نمی دونی که چقدر تو خواب جیغ ردی .

دستانش را جلوی چشمانش برد . هر دو سالم بودند . و ثانیه ای نگذشت که شقایق در آغوش مادرش گریه کنان احساس می کرد که تکیه گاهی برای خود پیدا کرده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

تایپ کلمات مثل آهنگ متال بر روی مغزش پیاده روی می کرد . اما هم چنان ادامه می داد تا آنچه را که نیاز دارد به دست آورد . اولین گناه ؟

نه مدت ها بود که به این کار علاقه نشان می داد و از ارتباط داشتن با پسرهای کم سن و سالتر از خود لذت می برد . 

سن جنسیت محل زندگی (asl plz )

دستش به شدت با کیبورد برخورد کرد . خون از انگتش فواره می زد . انگار که در انگشتش میخ فرو کرده بودند .  دردی که احساس می کرد قابل تحمل نبود . از ته دل جیغ می زد . و حال تمام انگشتانش با میخ نامریی به کیبورد پرچ می شدند . دیگر دستانش را نمی توانست از کیبورد جدا کند . خون به صورتش می پاشید و طعم گس آنرا زیر زبانش احساس می کرد و دعا می کرد که کاش انگشتی بر روی دستش نداشت .

ودر میان درد ها فقط یک چیز بود که احساس  متفاوتی در او ایجاد می کرد ....................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط کمال  | 

 
onLoad and onUnload Example